یک دوست واقعی، یک مشاور خوب

به‌زودی این سایت تعطیل و بیشتر محتویات آن به بخش کانون مهرورزی سایت درر منتقل خواهد شد.

موضوع داستانک: یک دوست واقعی، یک مشاور خوب

از میان ماشین‌هایی که در عرض خیابان حرکت می‌کردند، دوید، خود را به اتوبوس در‌ حال حرکت رساند و روی اولین صندلی خالی، ولو شد. هنوز نفسش چاق نشده بود که صدای آشنایی از صندلی کناری او را به‌خود آورد.

لبخندی روی لبانش نشست و چند بار بریده، بریده تکرار کرد: مریم… تو… خودتی؟
مریم که روی صندلی کناری نشسته بود، لبخندی زد و سری به نشانه تأیید تکان داد.
مریم به گرمی زهره را در آغوش کشید و بوسید.

– آره دوست بی‌معرفت! خودمم. می‌دونی از سال آخر دانشگاه همدیگر رو ندیدیم؟ صدبار به خونه قدیمی‌تون زنگ زدم. شماره موبایلی هم که ازت نداشتم.
– راست می‌گی. من شماره‌ت رو داشتم ولی گمش کردم؛ اما اشکالی نداره، وقت خوبی هم رو پیدا کردیم. راستش آخر ماه عروسیمه. یادت باشه که حتماً بیای.
– به‌به! پس بالاخره راضی شدی که از مامانت جدا بشی… حالا بگو ببینم، شاه‌دوماد خوشبخت، کیه؟

عروسی ازدواجزهره بدون اینکه حرف مریم را شنیده باشد، ادامه داد: نمی‌دونی چقدر کار دارم مریم! الان با مامانم قرار دارم بریم لباس عروس ببینیم، بعدشم باید با بابام برم خونه اجاره کنم.
مریم با تعجب پرسید: پس شوهرت چی؟ اونم میاد؟
زهره بی‌‌توجه به حرف مریم، افکارش را دنبال کرد: باورت می‌شه! یه واحد نقلی درست چسبیده به خونه‌مون؛ یعنی خونه مامانم، خالی شده. اگر بتونیم اون‌رو اجاره کنیم خیلی خوب می‌شه. اگر نشه باید صبر کنم تا حداقل توی همون بلوک، یه جای دیگه پیدا کنم. اگر این خونه درست بشه، دیگه خیالم راحته. فقط کارت می‌مونه که اون رو هم خواهرم قول داده سفارش بده. واسه آرایشگاه‌م که مامان با یکی از دوستاش…

مریم شانه رفیق قدیمی را به نرمی فشرد.
– صدای من رو می‌شنوی زهره؟ چرا از شوهرت حرفی نمی‌زنی؟

زهره با بی‌میلی از افکارش بیرون آمد و کمی به‌سمت مریم چرخید.
– چی بگم؟ مهندس شرکت گازه، کارش توی تربت‌جامه، تا دو سال دیگه مجبوره پنج روز هفته اونجا باشه و دو روز اینجا، دیگه… اسمش محسنه، دیگه… اولش قرار بود من دوسال برم تربت تا کارش به مشهد منتقل شه، ولی من راضیش کردم ؛ یعنی مجبورش کردم اینجا خونه بگیره، دیگه… اون اوایل همش بگو مگو داشتیم چون به مامانم اینا حسودی می‌کرد؛ ولی الان دیگه کاری بهم نداره، دیگه… دیگه چی بگم؟

مریم به چشمان زهره خیره شد. برعکس لب‌های خندان، در عمق چشمان زهره احساسی شبیه به سرخوردگی و یأس می‌دید.
– دوستش داری؟

چهره‌ی زهره ناگهان در هم رفت، به حلقه‌ای که در دست چپش بود، چشم دوخت و بعد از کمی مکث گفت: دوستش که دارم ولی… راستش نمی‌تونم به همه بگم ولی یک‌کمی بی‌تفاوته. البته اوایل خیلی مهربون و دوست داشتنی بود ولی… تازگی…
قهرکردن اختلافات گسستگی عواطفزهره آب دهانش را قورت داد و درحالی‌که سعی می‌کرد لرزش دستانش را کنترل کند، ادامه داد: تازگی اصلاً کاری به کارم نداره. مثل غریبه‌ها رفتار می‌کنه. امروز که تلفنی بهش راجع به خونه گفتم، هیچ حرفی نزد. فقط گفت: اگه درست شد، بگو چقدر پول بفرستم. فقط همین! انگار دیگه هیچ‌چی براش مهم نیست، حتی دیگه بهم زنگم نمی‌زنه.

مریم دستش را روی دست زهره گذاشت و آن را فشرد: اول عقدمون خیلی باهام بحث می‌کرد که چرا حواست به من نیست و چرا حرف من برات مهم نیست و چرا همه‌ش پیش خانوادتی و… منم سعی کردم بهش بفهمونم که باید با لوس‌بودن من کنار بیاد؛ ولی حالا… از یک طرف، ناراحتم که انقدر بی‌اعتناست، از یک طرف می‌دونم خودم باعث این رفتارش شدم. خیلی حس… خیلی حس بدی دارم.

قطره اشکی روی گونه زهره غلتید: می‌دونم رفتارم درست نیست. شاید یک کمی لوسم. اما چیکار کنم! من اگه یه روز مامانم رو نبینم، دق می‌کنم. اصلاً کاش ازدواج نکرده بودم و همیشه پیش‌شون می‌موندم. این‌طوری محسن بی‌چاره رو هم انقدر عذاب نمی‌دادم. راستش اگر به‌خاطر مامانم نبود، شاید همین‌جا تمومش می‌کردم که کمتر عذاب بکشه.
دست مریم هنوز روی شانه دوستش بود، سرش را به گوش زهره نزدیک کرد و گفت: «خوبه که می‌دونی مشکل کجاست؛ ولی حواست باشه راه‌حل درست رو پیدا کنی». می‌تونی درستش کنی. من می‌شناسمت. تو دختر بااراده‌ای هستی زهره، می‌دونم که می‌تونی!

مریم از روی صندلی بلند شد، کارت محل کار و شماره موبایلش را به زهره داد، او را بوسید و از اتوبوس پیاده شد.

زهره نگاهی به کارت انداخت. روی کارت نوشته شده بود: «می‌توانید به خودتان کمک کنید. مرکز مشاوره ازدواج و خانواده…»
بلند شد. احساس سبکی می‌‌کرد. مدت‌ها بود با یک دوست واقعی، حرف نزده بود. نسیم دلچسبی از پنجره توی صورتش خورد…


پیام‌های داستانک:

همیشه تقصیر را به گردن طرف مقابل نیاندازیم

مراقب باشیم غرور و مردانگی شوهرمان را لگدمال نکنیم

خودمان را عقل کل ندانیم، ما همیشه نیاز به مشاور داریم

نوشته‌های هم‌سو

1 دیدگاه

  • Maryam / ۱۳۹۵-۰۸-۱۱ در تاریخ ۲۳:۳۱

    درمورده نوشته هایِ وبم لطف کرده بودین ، و ممنون که خاطراتِ قدیمم رو یادم انداختین :)
    وبسایتتون خیلی نکاتِ مفیدی داری ولی من فرصت ندارم واسه فعالیت متاسفانه
    موفق باشید :)

    پاسخ دادن

پاسخ دهید