یک بیمار سرطانی چه انتظاری از ما دارد؟ چگونه با او برخورد کنیم؟

با عزیزی که مبتلا به سرطان شده چگونه صحبت کنیم و چطور همدردی کنیم؟

آداب سخن‌گفتن با بیمار سرطانی

مراقب باشیم با حرف‌هایی که به خیال خودمان خوب و تسکین‌دهنده است، یک بیمار سرطانی را آزار ندهیم و دلش را نشکنیم و او را در غم و اندوهی چند روزه فرو نبریم!

نیازهای واقعی یک بیمار سرطانی را از زبان خودش بشنوید

سرطاندوست عزیزم، سلام.

از اینکه در کنارمی بسیار سپاسگزارم. می‌دانم داری تمام تلاشت را می‌کنی تا من حسّ بهتری داشته باشم.

دوست نازنینم، دستانم را بگیر و بدون اینکه صدایت را بلرزانی، بپرس: الان چه احساسی داری؟ تا برایت از ترس‌ها، دلهره‌ها، امیدها، دشواری‌ها و نگرانی‌هایم بگویم.
مرا ببخش، اگر گاهی کم‌حوصله و عصبی هستم. دورۀ درمان گاهی تاب آدم را تمام می‌کند. سکوت صبورانه‌ات را می‌فهمم و می‌دانم نگرانم هستی.
دوست مهربانم، به‌دنبال یافتن علت مبتلاشدنم نباش.

  • حمام آفتابی که در چهارده‌سالگی در حیاط منزل پدرم گرفتیم؟
  • فست‌فودهایی که آخر هفته خوردیم؟
  • اون دوباری که یواشکی قلیان کشیدیم؟
  • کیفر گناهانی که کرده‌ام؟!

حقیقت این است: تاکنون هیچ‌کس نتوانسته ادعا کند، علت اصلی سرطان را کشف کرده است.
من و تو وقت کافی برای علت‌یابی نداریم. بگذار این کار را دانشمندان انجام دهند. نیاز اکنون من، دانستن علت سرطان نیست. من نیاز دارم، کنارم بنشینی و مانند گذشته، با شوخ‌طبعی و سعۀ صدر، از شیطنت‌های دوران مدرسه بگویی.
بدون اینکه واقعیت سرطان را انکار کنی، بدون آنکه شدت عوارض را نادیده بگیری، یا اینکه اخبار کلی و اثبات‌نشدۀ روزنامه درباره سرطان را بازگو کنی.
به توصیه‌های مجله‌های تغذیه طبیعی هم احتیاجی ندارم، خودم چندتا اشتراک از این نوع مجلات دارم.

تو دوست منی، من در گفتن نیازهایم احساس خجالت نخواهم کرد. چه بتوانی برآوده‌شان کنی چه نه، احساسم نسبت به تو تغییر نخواهد کرد.

اگه نکته‌ای تو ذهنتون هست که توی این پست نیست، می‌تونین به‌نام خودتون در تکمیل این نوشته به اتاق‌خواب کمک کنین.

برایت فهرستی از کارهایی که می‌توانی انجام دهی تا احساس بهتری داشته باشم می‌نویسم، شاید خودت هم بتوانی در تکمیل فهرست کمکم کنی…

  1. بردن بچه‌هایم به مدرسه… چون گاهی خستگی چنان بر من مستولی می‌شود که توان تا دستشویی رفتن هم ندارم.
  2. تهیه لیست خرید از میوه‌فروشی… با پوزش فراوان، هنگام خرید برای منزل خودتان، از فهرست من هم اگر توانستی یک یا دو قلم را خرید کن.
  3. درست‌کردن شام یا ناهار… بعد از شیمی‌درمانی، حسّ بویایی‌ام تغییر کرده، بوی نیمه‌خام برخی غذاها حالم را تا چند روز دگرگون می‌کند.
  4. گردگیری و جاروکردن منزل… گرد و غبار سرفه‌هایم را افزایش می‌دهد و از شروع بیماری تاکنون نتوانسته‌ام حتی صفحه نمایش تلویزیون را گردگیری کنم.
  5. بردن بچه‌های کوچکم به پارک… بچه‌ها نمی‌دانند که چرا توجه من کاهش پیدا کرده؛ اما به بازی نیاز دارند. از اینکه نمی‌توانم نیازشان را برآورده کنم، احساس گناه می‌کنم. وقتی فرزندت را به پارک می‌بری، کوچولوی مرا هم به پارک ببر… من هم فرصتی پیدا می‌کنم، تا کمی استراحت کنم.
  6. تدارک یک عصرانه دوستانه با هم‌کلاسی‌ها… آخ که چقدر دلم لک زده برای یک عصر بی‌دغدغه با دوستان و خندیدن از ته دل و گپ‌های صمیمی، فقط یادت باشد، به همه گوشزد کنی… نیاز نیست برای همدردی قیافه عبوس به خودشان بگیرند، نیاز هم نیست، واقعیت سرطان را انکار کنند. به جایش عصر را خوش بگذرانیم.
  7. تماشای یک فیلم کمدی یا دربی فوتبال، دسته‌جمعی… عالی است… اگر خواستی فیلم تهیه کنی… خودت می‌داننی من از کدام هنرپیشه خوشم نمی‌آید.
  8. تهیه داروهایم از داروخانه… گاهی لازم است ساعت‌ها بر روی صندلی انتظار داروخانه بنشینم تا نوبتم شود. این موضوع به‌قدری طاقت‌فرسا است، که گاهی تصمیم می‌گیرم، درمانم را رها کنم… داروهایم را از داروخانه برایم می‌گیری؟
  9. همراهی تا بیمارستان… امروز هیچ‌کس نتوانست همراهی‌ام کند، تشکیل پرونده فرایند طاقت‌فرسایی نیست؛ اما از این‌همه کارهای یکنواخت و تکراری خسته شده‌ام… بهانه‌گیر شده‌ام؟ … شاید؛ اما دوست دارم تو با من باشی.
  10. و… هرکاری که زحمت زیادی برایت نداشته باشد.

دوست عزیزم، به خودت فشار نیاور… خجالت را کنار بگذار… تو مجبور نیستی هیچ‌کدام از این کارها را انجام دهی… همان یک جمله «از اینکه مبتلا به سرطان شدی، خیلی متأسفم» مرا به بودنت دلگرم می‌کند.

دوستدار همیشگی‌ات
دوست سرطانی تو


صحبت‌های نغمه خانم که مبتلا به سرطان بود و خوب شد (با ویرایش):

دربارۀ شیمی‌درمانی خیلی خونده بودم؛ اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟!
پیش از عمل خانمی می‌خواست بهمون روحیه بده، بلندبلند از خدا و پیغمبر و دست تقدیر و… حرف می‌زد، همۀ اون حرف‌ها رو می‌دونستم و اعتقاد داشتم؛ اما توی اون شرایط اصلا آرومم نمی‌کرد و خداخدا می‌کردم زودتر صحبت‌هاش رو تموم کنه و ما رو به حال خودمون رها کنه.
فقط خیلی درد داشتم و سردم بود. درد آمپول. درد ناشی از خالی‌شدن سرم. سرمای سرم. سرمای محیط. لرزیدن ناشی از اضطراب و دلهره‌های بیهوده!

چند توصیه به شما دوستانی که مثل من قرعۀ این آزمایش الهی به نامتون خورده:

خودتون رو نبازید؛ نفسم از جای گرم بلند نمیشه! منم تجربه‌ای مشابه شما داشتم.
وقتی جواب آزمایش رو گرفتم و واژۀ کانسر (cancer) رو دیدم، موبایلم رو در اوردم و توی فرهنگ لغت انگلیسی پیداش کردم و تا واژۀ سرطان رو دیدم، خیلی ناراحت شدم، مثل این بود که یک نفر به من خیانت کرده باشه و از پشت بهم خنجر زده باشه. با خودم گفتم: چرا من؟ مگه من چیکار کردم؟ چه گناهی انجام دادم که جوابش اینه؟ و… ولی هیچ‌کدوم از این فکر و خیالات درست نیست؛ چون در این مورد اون‌قدر بچه‌های کوچیک بی‌گناه می‌بینی که می‌فهمی اینها از بی‌رحمی خدا یا انتقام او از گناه‌های نکردۀ تو نیست.

به فکر روحیۀ اطرافیانتون هم باشید. صبر و تحمل و مقاومت داشته باشید. تموم میشه. با روانشناسان صحبت کنید. به‌ویژه کسانی که با بیماران سرطانی سروکار دارن، از این کار پشیمون نمی‌شید.

به اطرافیانتون که از روی دلسوزی بی‌تابی می‌کنند روحیه بدید. تا جایی که می‌تونید استراحت کنید؛ ولی کارهایی رو هم که می‌تونید خودتون به‌تنهایی انجام بدید.
کتاب‌های خوب و امیدبخش بخونید.

به آدم‌هایی که می‌دونید خیرخواهتون نیستند اصلاً بیماریتون را بروز ندید، اون‌ها روحیه‌تون رو خراب می‌کنند.
چیزهایی که دوست دارید رو بخورید البته غذاهای سالم.

با بدن و روحتون مهربون باشید. خودتون رو اذیت نکنین و دنبال دلیل بیماری نگردید.

به نعمت‌هایی که خدا بهتون داده فکر کنید. و اون‌ها را روی کاغذ بیارید و شکرگزارش باشید.

و اوّل و آخر همۀ اینها به خدا توکل کنید. او بهترین سرنوشت رو براتون رقم می‌زنه؛ چون او ارحم الراحمین هست، ما را می‌بیند و صدایمان را می‌شنود.
دیروز رفته و فردا هنوز نیامده. امروز را زندگی کن. (مثل بچه‌ها). شاد و سلامت و امیدوار باشید.

منبع: ایران‌آنکو

پاسخ دهید