دلنوشته‌های یک دختر سرطانی

من م.ی در یکی از روستاهای اطراف قزوین به‌دنیا اومدم. دوره دبستان و دبیرستان رو گذروندم و …

یه روز فهمیدم که سرطان سینه دارم. مراحل درمان شروع شد.

توی همین گیرودار مریضیم بودم که یه خواستگار برام اومد، از مریضیم هم خبر داشت، صحبتامون رو کردیم، شرایط رو گفتیم و موافقت کردیم و تا حدی پیش رفتیم که نامزدم حتی تالار هم رزرو کرده بود.

کم‌کم داشتم مسئله خواستگار و اینا رو فراموش می‌کردم که ناگهان یه روز تلفن به صدا در اومد، گوشی رو برداشتم دیدم از تالار زنگ زده، میگه…

شیمی‌درمانی کچلم کرده بود، موهای سر و ابرو و مژه‌هام ریخته بود و در چندمین عمل جراحی، مقداری از سینه‌ام را نیز برداشته بودند، داروهای شیمیایی یک کلیه‌ام را نیز تقریبا از کار انداخته بود!

اما دردناک‌تر از همه برایش این بود که خانم همسایه به او گفته بود: «خوب شد با آن خواستگارت ازدواج نکردی و او را هم بدبخت نکردی»!

اگه نکته‌ای تو ذهنتون هست که توی این پست نیست، می‌تونین به‌نام خودتون در تکمیل این نوشته به اتاق‌خواب کمک کنین.

ادامه به‌زودی…

نوشته‌های هم‌سو

پاسخ دهید