هميشه در کنارت هستم

به‌زودی این سایت تعطیل و بیشتر محتویات آن به بخش کانون مهرورزی سایت درر منتقل خواهد شد.

موضوع داستانک: یک گفتگوی سازنده

ظهر یک روز گرم تابستان است و من در ترافیک سنگینی گیر کرده‌ام.

چراغ راهنمایی مرتب سبز و قرمز می‌شود، ولی هر بار ماشین‌ها چند‌متری بیشتر جلو نمی‌روند.

به‌نظر می‌رسد که سر‌نشین‌های ماشین‌های دیگر کلافه و عصبی شده‌اند؛ اما من آن‌قدر غرق در افکار و مشکلاتم هستم که این مسئله اصلاً آزارم نمی‌دهد.

من و همسرم نسیم، یک سال قبل ازدواج کردیم و توافق شد که یک سال عقد باشیم و بعد زندگی مشترک خود را آغاز کنیم. حالا فقط دو ماه به تاریخ معین شده برای عروسی باقی مانده است درحالی‌که من برای تهیه پول‌پیش خانه دچار مشکل شده‌ام.

وام مسکنمن کارمند سادۀ یک شرکت خصوصی هستم که معمولاً به کارمندان خود وام ازدواج می‌دهد. من هم برای پول‌پیش خانه روی این وام حساب کرده بودم؛ اما امروز مدیر شرکت گفت که: به‌دلیل مشکلات اقتصادی تا شش ماه دیگر هیچ وامی پرداخت نخواهد شد.

صدای بوق ماشین پشت سری رشتۀ افکارم را پاره می‌کند. متوجه چراغ سبز شده و حرکت می‌کنم. همان‌طور با خودم کلنجار می‌روم که چگونه این مسئله را به نسیم بگویم!

تلفن همراهم زنگ می‌خورد. نسیم پشت خط است. با تردید و دودلی تلفن را جواب می‌دهم. با هم برای امشب قرار خرید می‌گذاریم.

تمام روز را با نگرانی و افکار مشوش سپری می‌کنم تا این‌که شب فرا می‌رسد و به‌دنبال نسیم می‌روم.

او مثل همیشه لبخند‌زنان و خوش‌رو برخورد می‌کند. دربارۀ روزم از من می‌پرسد و سعی می‌‌کند با تعریف ماجراهای جالب، حال و هوای مرا عوض کند.

سعی می‌کنم روی حرف‌های او تمرکز کنم؛ اما فکرم درگیر مسئلۀ وام است. حتی وقتی که از من علت بی‌حوصلگی‌ام را می‌پرسد، خستگی را بهانه کرده و چیزی نمی‌گویم.

در‌حالی‌که به مرکز خرید نزدیک می‌شویم ناگهان نسیم پیشنهاد می‌دهد که امشب به‌جای خرید به حرم امام رضا(علیه‌السلام) برویم. من هم که دلم گرفته است با خوشحالی پذیرفته و به‌سمت حرم می‌روم.

حرم امام رضا علیه‌السلامبه حرم که می‌رسیم باز هم به پیشنهاد نسیم به رواقی می‌رویم که خطبۀ عقد ما در آن‌جا جاری شد. در کنار هم می‌نشینیم و باهم زیارت‌نامه می‌خوانیم. فضای ملکوتی و روحانی حرم حالم را بهتر می‌کند و اندکی از آن افکار تلخ و درگیری‌های ذهنی فاصله می‌گیرم. بعد از خواندن نماز زیارت، نسیم آرام شروع به صحبت می‌کند و از حال و هوایش در روز عقدمان و در آن‌جا می‌گوید. نسیم در ادامۀ حرف‌هایش به علاقه‌اش به من اشاره کرده و این‌که چقدر از انتخاب من راضی و خوشحال است و می‌خواهد همیشه و در هر شرایطی کنار من باشد.

حرف‌های آرامش‌بخش نسیم، به دلم نشسته و با یادآوری خاطرات آن روزها احساس خوبی به من دست می‌دهد.

قفل زبانم باز می‌شود و دربارۀ به‌تأخیرافتادن وام و مشکلم برای اجارۀ خانه با او حرف می‌زنم. نسیم با آرامش به حرف‌هایم گوش می‌دهد و سپس مرا دل‌داری و قوت‌قلب می‌دهد. ما باهم دربارۀ راه‌های دیگری که می‌توانیم پول را تهیه کنیم، حرف می‌زنیم و چندین راه را بررسی می‌کنیم.

آخر سر نسیم با همان لحن مهربانش می‌گوید: «اگر هم نتوانستیم پول را تهیه کنیم تاریخ عروسی را چندماه عقب می‌اندازیم».

وقتی از حرم خارج می‌شویم احساس آرامشی عمیق، وجودم را فرا گرفته است. چراکه می‌دانم از این به بعد در هنگام بروز سختی‌ها و مشکلات تنها نخواهم بود و می‌توانم بدون هراس و اضطراب در مورد مشکلاتم با همسرم صحبت کنم.

خدا را شکر می‌کنم که همسری فهیم و مهربان به من عطا کرده است و دعا می‌کنم که تمام زوج‌های جوان دیگر هم همیشه همراه و پشتیبان هم باشند.


پیام‌های داستانک:

یک گفتگوی سازنده و آرام‌بخش، چقدر می‌تواند در حلّ مشکلات زوجین کمک کند!

روی‌آوردن به معنویات و فضاهای معنوی، می‌تواند تأثیر شایانی بر رسیدن به آرامش و موفقیت‌های انسان داشته باشد؛

مشکلات بزرگ‌تر باعث فراموشی سختی‌های کوچک‌تر می‌شود؛ اما چه خوب است پیش از برخورد با مشکلات بزرگ، با مشکلات کوچک کنار بیاییم.

نوشته‌های هم‌سو

1 دیدگاه

  • سارا / ۱۳۹۵-۰۸-۱۱ در تاریخ ۰۰:۱۹

    خیلی حس خوبی بهم دست داد کاش همه همینطور فهیم و مهربون باشن این خیلی خوبه که زن و شوهر همدیگرو درک کنن و هیچوقت هیچی رو از هم پنهون نکنن

    پاسخ دادن

پاسخ دهید